از اواخر دبيرستان و تمام سالهاي دانشگاه، عادت به استفاده از سكوت شب و مطالعه داشتم. نتيجه اين بود كه مثل جغد شب زنده دار و روز خواب بودم. اين باعث شد كه بعدها موقع سربازي و بعدترها موقع سر كار رفتن هميشه صبحها تاخير داشته باشم. هميشه هم فكر مي كردم مهم اينه كه همه از كيفيت كارت راضي باشن، و با توجه به تسلطم روي نرم افزارهاي مورد نياز رشته صنايع، هميشه و همه جا ميانبرهايي براي انجام بهتر و سريعتر كارا پيدا مي كردم. از طرفي فكر مي كردم صبح دير از خواب پاشدن از نشانه هاي آدماي خلاق و باهوشه.
هر جا مي رفتم اوايل رئيسا بهم گير مي دادن. مثلا اداره فروش سايپا كه بودم تا دو سه ماه اول هفته اي يكي دو بار با رئيس اداره مون سر اين موضوع با دعوا داشتيم، ولي چون درباره يه پروژه اي رو كه همه مي گفتن پياده كردنش خيلي سخته و پيچيدس و اين حرفا، ادعا كرده بودم به راحتي از پسش بر ميام؛ زياد كاري به كارم نداشت. مساله شون "تخصيص خودرو اماني به نمايندگيها" بود و چون نمايندگيها (كه بعضياشون واقعا گردن كلفت بودن و همه جا آشنا داشتن) مرتب سر اين مساله از مديريت فروش به مديراي بالا شكايت مي كردن، مديريت فروش سر اين مساله تحت فشار بود. از طرفي فروش به روش اماني به نوعي سرعترين نوع فروش بود. و آخر اينكه براي اين كار دو تا كارشناس كنار گذاشته بودن روزي 7-8 ساعت با قضاوتهاي شخصي و يه جوري common sense پرايد اماني كنن. بگذريم من صبح ساعت 9 مي رفتم سر كار بدون اينكه با كسي حرف بزنم مي رفتم پشت ميزو و تا دير وقت با اعداد و مدل AHP سرو كله مي زدمو و تو Access كد. بعضي موقهام مي شد پرسنل حراست ميومدن گير ميدادن ساعت 11 شبه نميري خونه !!! خلاصه گذشتو بعد 3 ماه مدل و برنامم آماده شد و يه ماهيم تست كردن ديدن جواب مي ده. منم با تاخير هميشگي مي رفتم و حدود 80% اماني كردنا رو كه قبلا كار 15ساعت بود، يه ساعته انجام مي دادم. بعد از اون رئيسمون سر تاخيرا كمتر بهم گير مي داد و يه جور همزيستي مسالمت آميز رو با هم داشتيم. (شبيه همزيستي مورچه و شته!)
خلاصه اينكه هر جا مي رفتم با ترفندهايي كه بلد بودم، مديرا زير سيبيلي رد مي كردن. اين بود تا اينكه به تاسيسات دريايي اومدم. اينجام از 5/7 تا 5/8 صبح شناوري داشت كه منو حسابي كيفور مي كرد. با اين وجود صبحها اغلب 5/9 - 10 مي رسيدم سر كار. اوايل مرخصيام رو امضا نمي كردن كه از زمان سايپا به اون عادت داشتم، كسر كار مي خوردم كه اصلا برام مهم نبود.
يه شيش ماهي گذشت و به علت شاهكارم تو پروژه 9-10 پارس جنوبي و اينكه مسئولم شد مسئول پروژه 17-18، شدم مسئول واحد. اين مصادف شد با ازدواج يكي از پرسنلم (از همكاراي سابقم تو وزارت دفاع) و اون شروع كرد به پشت سر هم دير اومدن و تو اين كار گوي سبقت از من "اينكاره" هم ربوده، منتها بنا به قاعده "رطب خورده كي منع رطب كند" و بحث "رفاقتهاي قديم" هميشه زبونم كوتاه بود. براي اولين بار بود كه طعم تلخ تاخيرات زيردستها رو مي چشيدم و فهميدم اين يكي دو ساله چه بلايي سر مديرامون مي آوردم خودم نمي دونستم !!!
يه مدت ديگه هم روال سابق ادامه داشت تا اينكه مديرمون عوض شد و يه بنده خدايي كه تو كار هميشه كم مي اورد و چندبار زمان مديريت قبل حسابي آچمزش كرده بودم و با مدير جديد آشناي قديم در آمده بود، شروع كرد پشت سر هم برام زدن. اينجا به اجبار روايت لازمه بگم من به علت ويژگي "مركز گريزيم" هيچ وقت دوست ندارم آويزون مديرام شم و باهاشون برم نهار، ولي مي دونم كه هميشه وقت نهارا بهترين زمان براي زير آب زدنه. يك دوره 3 روزه اي با مديرمون رفته بوديم سمينار، "نامبرده" طبق عادت نهارهاي قبل جلوي چشم برام مي زد و مديرمون هم با خنده هاش اونو تاييد مي كرد! به قول حافظ بدجوري "در حيرت رقيب" بودم و چيزي نداشتم بگم.
يه روز عصر كه براي يه سري كاراي پروژه رفته بودم پيش مديرمون، مديرمون شروع كرد كه به توبيخم كه چرا تو و افرادت هميشه دير ميايد سر كار. ادله هميشگي من هم كه بابا "اثربخشي" مهمه، زندگيه كارمندي 8-4 خلاقيت كشه و ... هم هيچ كدوم مورد قبول واقع نشد. تازه گفت اين شناوريه يه ساعته هم به معني اين نيست كه هر روز ساعت 5/8 بياي سر كار، بلكه به طور ميانگين بايست ساعت 8 سر كار باشي. آخرش هم خاطره زمان سربازيشو برام تعريف كرد كه تو سپاه با اون شيرتوشيري و بي انظباطيش يه رئيسي داشته كه هيچ وقت نه اون نه بقيه وظيفه ها نتونسته بودن زودتر از اون سر خدمت باشن. هر وقت صبح ميرفتن رئيسه زودتر اونجا بوده.
مديرمون كه اين خاطره رو برام تعريف كرد من به كلي تصوير ذهنيم عوض شد، يعني self-image "نابغه خوابالو" تبديل ش به "زبل سحرخيز". تصميم گرفتم به جاي اينكه 9-10 بيام سر كار و تا ساعت 7-8 سر كار باشم، يك و نيم ساعت شيفت بدمو 5/7 بيام سر كارو تا 6-7 سر كار بمونم. الان حدود يه ماهه كه اين برنامه رو پياده مي كنم كه اين چندتا خوبي رو برام داشته:
1- قبلا به علت پديده "خواب ماندگي"، صبحانه نخورده ميومدم سر كار، ساعت 10 هم كه نمي شه سر كار صبحونه خورد. ولي الان صبح به صبح يه نون پنير مشت مي زنم تو رگ !
2- قبلات شبها به منظور تقويت انگليسيم فيلم نگاه مي كردم، و موقع تماشاي فيلم همش خدا خدا مي كردم فردا خواب نمونم و فيلم كوفتم مي شد. الان با خيال راحت عصرها فيلم مي بينم.
3- تصميم گرفتم هفته اي يكبار، عصرها كه سرحال مي رسم خونه يه حالي به وبلاگم بدم.
4- از بچگي هميشه دوست داشتم اول باشم. شاگرد اول كلاس، نمره اول درس رياضي، ... كه هر 3 ماه يه بار نصيبم مي شد. ولي الان كه هر روز صبح اولين نفري هستم كه مي رسم سر كار (اولين نفر تو طبقه خدمون)، اين احساس رو هر روز تجربه مي كنم.
5- هر روز عشقم كشيد ساعت 5/3 مي زنم بيرون و از پياده رويهاي عصرونه لذت مي برم. الان كه زمستونه، چه حالي ببرم ارديبهشت اونم پارك هنرمندان !
6- آخرين مورد و نه كم اهميت ترين هم اينكه ديگه به هيچكس يه بهونه نمي دم كه "هميشه ساعت 10 سر كاره".